خودشو کشید از لای صندلیا جلوپای من ،بادستش محکم زد کنار زانوم ،تعجب کردم اما بش لبخند زدم
واکنش طبیعیم بود برای کنش یک بچه ۴ ساله،دوباره با مشت زد ، وایستاد تو صورتم نگاه کرد .باز صبر خرجش کردم ،شروع کردم چشم غره رفتن اما تاثیری نداشت سرمو بردم طرفش جوری ک کسی نفهمه گفتم کتک میخوای بچه !!حتی چندتا کلمه هم خرجم نکرد با سر تایید کرد ک اره ،تو چشماش یک چیزی بود مثل( چیه اره دعوا دارم جرات داری تو اول حمله کن)
دیگه خیلی رو مخم بود سعی کردم یک جور به مادرش بفهمونم اما کاملا معلوم بود مادرش از خودش بدتره، پس خودم وارد عمل شدم،انگشتامو گذاشتم پشت کمرشو و هلش دادم سمت جلو یک جهش کوچیک به جلو داشت گفتم الان میره اما باز برگشت ،تو چشمام نگاه کرد گفت توالت دارم ،محلش ندادم امد به پام زد گفت توالت دارم دیدم ول کنم نیست زدم رو میز تا مادرشو متوجه کنم ...
صندلی کنارم خالی بود و کیفم گذاشته بودم روش،چشم چرخوندم دیدم صندلی رو داره هل میده میبره اون طرف و زیر چشمی به من نگاه میکنه گفتم محلش ندم ،دیدم داره به سمتم برمیگرده وقتی بم رسید سریع پامو قلاب کردم پشت پایه جلو صندلی و کیفمو برداشتم، هرچی تلاش کرد صندلی ازاد کنه زورش نمیرسید یک هو پامو برداشتم، خودش افتاد و صندلی هم دنبالش پرت شد روی کاشیا
بگذریم ک کار من زشت بود یا نه اما کاری بود ک به نظرم برای جبران حجم عظیم پروویی یک بچه ۴ ساله لازم بود
گذشت و منم سرگرم گوشیم بودم ک سرو صدا متوجم کزد ک شامو دارن حاضر میکنن، سرم بلند کردم دیدم روی میز ایستاده با کفشای کثیفش ،گفتم بپر پایین یک خنده ریز و پر از حیله ای بم کرد و شروع کرد با کفشای گلی بالا پایین پریدن رومیز و رد گل های ته کفشش جا موند قبل اینکه من وارد عمل بشم ،دوستم با صدای بلند به مادرش فهموند خیلی نفهمه ...
دوست داشتم تو جنگ با این بچه به یک جای امن برسم انگار هردومون میخواستیم روی همو کم کنیم ،تو سرم یک نقشه شکل گرفت حتما این کارو انجام میدادم اما نبود جلو چشمم راحت نشسته بودم ک حس کردم دستش به کمرم کشیده شد و امد جلوم ،امدم به سمتش خم بشم ک ریشه موهام کف سرم تیر کشید دستم ناخوداگاه بردم سمت سرمو کشیدم رو موهای بلندم دیدم به پشتی صندلی گیر کرده به دوستم ک اشاره کردم بره پشت صندلی فهمیدم موهامو گره زده ،تموم این مدت ک من درگیر بودم با دقت بم نگاه میکرد
نمیدونم این کینه چطور شکل گرفت بین چند دهه اختلاف نسل ک هیچ اشنایی باهم نداشتن اماخیلی خوب قد کشید بینمون...
عصبانی نبودم فقط کف سرم یکم میسوخت پاشدم برااینکه کم کم برم بیرون ، اما قبلش تو کیفم دنبال یک چیزی میگشتم ک بش هدیه بدم خرس قهوه ای ک به کلیدام اویزون بود باز کردم و رفتم سمتش یک دستمو گذاشتم لای موهاش و شروع کردم به نوازش و با دست دیگم خرسو بش دادم و نظرشو جلب کردم ...
بلندشدم و برا تشکر و خداحافظی به سمت میزبان رفتم، وقتی داشتم برمیگشتم به سمت در با چشمام دنبال بچه گشتم دیدمش درحالی ک حسابی درگیر جسبیدن دست و موهاش با ادامسی بود ک لای موهاش گذاشتم
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده